Friday, January 12, 2007

روز مبادا



وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند ، نبایدها .
مثل همیشه آخر ِ حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم .

عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم
باشد برای روز مبادا .

اما در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست .
اما کسی چه می داند
شاید امروز نیز روز مبادا باشد .

وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند ، نبایدها
هر روز بی تو روز مباداست .

آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای کرد
آینه ها که دعوت دیدارند
دیدارهای کوتاه ؛ از پشت هفت دیوار .
دیوارهای صاف
دیوار های شیشه ای شفا ف .
دیوارهای تو
دیوارهای من
دیوارهای فاصله بسیارند .

آه ..... دیوارهای تو همه آینه اند
آینه های من همه
دیوارند .

Tuesday, December 19, 2006

دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
در همه حال
همیشه در همه جا
آه با که بتوان گفت
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی
دگر کافی است

حمید مصدق

Thursday, December 14, 2006

گفتم نشان ظلمات چیست؟ گفت سیاهی، و تو خود در ظلماتی، اما تو نمی دانی. آنکس که این راه رود چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنائی به چشم ند یده
(عقل سرخ، شهاب الدین سهروردی)